پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - مقتل شاعران
مقتل شاعران
شعرهاى احمد مطر
ترجمه: عبدالرضا رضائى نيا
سخنرانى تاريخى
امروز
يك موش بزرگ صحرايى را ديدم
كه در باب نظافت سخن مىراند
و كثافتها را
تهديد به مجازات مىكرد،
در حالى كه مگسان
بر گردش كف مىزدند!
گم شدگان
رئيس جمهور
از برخى شهرهاى ميهن بازديد كرد
و هنگام ديدار از محلّه ما فرمود:
»شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوييد
و از هيچ كس نترسيد،
كه زمانه هراس گذشته است!«
دوست من - حسن - گفت:
»عالى جناب!
گندم و شير چه شد؟
تأمين مسكن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن كه داروى بينوايان را به رايگان مىبخشد؟
عالى جناب!
از اين همه
هرگز، هيچ نديدم!«
رئيس جمهور
اندوهگنانه گفت:
»خدا مرا بسوزاند؟
آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟
فرزندم!
سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردى،
به زودى نتيجه نيكو خواهى ديد«.
سالى گذشت،
دوباره رئيس را ديديم،
فرمود:
»شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوئيد
و از هيچ كس نترسيد،
كه زمانه ديگرى است!«
هيچ كس شكايتى نكرد،
من برخاستم و فرياد زدم:
شير و گندم چه شد؟
تأمين مسكن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن كه داروى بينوايان را به رايگان مىبخشد؟
با عرض پوزش، عالى جناب!
دوستِ من - حسن -
چه شد؟«.
ساعت
دايرهاى تنگ
با يك فرارىِ محكوم
كه دو جاسوس
- پيش و پساش روانهاند -
اين است
زمان
يادداشت
دزد
روى حصير
براى ما يادداشتى گذاشت
كه در آن آمده بود:
»خداوند
حاكم را لعنت كناد!
جز خُرناس
چيزى بر جاى نگذاشته
تا ما بدزديم!«
صندوق عجائب
به كودكى
صندوقچه اسباب بازىها را گشودم،
صندلى زرى دوزى شدهاى را در آوردم،
عروسكى چوبى بر آن ايستاده بود
- در دست اش
شمشيرى از نى -
سرِ عروسك را خم كردم،
سرِ عروسك را بالا كشيدم،
كندم،
گذاشتم،
كندم،
گذاشتم...
- آن قدر كه خسته شدم -
عروسك - امّا
از بازىهاى رنگ رنگام
نه شكوه مىكرد، نه خشمگين مىشد
چونان صندلى زير پايم،
آراسته به شكوه...
امّا خوار
- بگذارماش، مىمانَد
برگردانماش، بر مىگردد -
از آن صحنه لذّتها بردم،
امّا پدرم
ترسيد و دستپاچه شد،
عروسك را در صندوقچه پنهان كرد،
گوشهايم را گرفت...
به سختى كشيد!
عمرى را به حيرت گذراندم،
تا آن گاه كه بزرگ شدم،
راز را يافتم،
دريافتم؛
عروسكِ من
نمادِ همه سلاطين عرب بود!
بر دروازه شعر
هنگام كه بر دروازه شعر ايستادم،
نگهبانان
رؤياهايم را تفتيش كردند،
دستور دادند تا سرم را در آورم
و ته مانده احساسام را بيرون بريزم،
آنگاه از من خواستند
تا شعرى مردمى بنويسم!
من كفشهايم را بر درگاه كندم
و گفتم:
»اى نگهبانان!
آن را كه خطرناكتر بود،
كندم؛
اين كفش لگد مىكند
اما اين سر
لگد كوب مىشود!
انشعاب
در سرزمينهاى ما
آنچه فراوان است،
حزب است
و فقر است
و طلاقهاى گونه گون ،
ما به هر كوچهاى
ده حزب داريم و
يك نصفه حزب،
كه جملگى در حال انشعاب اند!
از هر يك از آنها
در هر ساعت
دو حزب مىزايد
و دو حزب ديگر از اين دو
و دو حزب ديگر...
تا وحدت تحقق يابد،
اخگرهايى كه شرر وار فرو مىريزند،
حال آن كه سرما باقى است
و سپس، از آن همه
هيچ نمىماند
جز خاكستر سوختنها.
رفيقى برايم نماند،
با آن كه شهر سرشار از هزاران رفيق بود!
پس من با خودم
حزبى تشكيل دادم
و سپس مثل همه مردم
انشعابام را از حزب
جار زدم!
خلاصه
من
جزبه »صراط مستقيم«
فرا نمىخوانم،
حز باركشان فرومايه را
هجو نمىكنم،
نمىپذيرم؛
زمين خدا جنگلى شود
و در آن برخى در »جنّات نعيم« لم دهند
و انبوه مردم
در »قعر جَحيم« باشند،
هنرم را
از اين گونه مىسازم و مىپردازم
اما هر گاه حرفى بر زبان آوردهام،
حاكم
سگان اش را رها ساخته است...
آه،
اگر خداوند كتاب اش را محفوظ نمىداشت،
بى شك
سانسورچيان
متولى آن مىشدند
و هر كلامى را كه خشم حاكم »رَجيم« را بر مىانگيزد،
محو مىكردند...
آنگاه،
بر اساس قانون مميزّى
»ذكر حكيم«
پنج كلمه مىشد،
بدين سان:
»قرآن كريم صدق الله العظيم«
ديالكتيك
همسايهام ملحد بود
اما سخت به »ابوذر« ايمان داشت،
ابوذر از پرولتاريا به شمار مىرفت،
پيشواى كمونيسم
در اين بيابانها !
همسايهام
الاغ را سوار آدم مىكرد!
به او گفتم: »ابوذر مردى بود
كه به خدا ايمان داشت
و به فرمان خدا
در راه خدا مبارزه مىكرد؛
در عصر غبار
پيش از مشت و مال ديالكتيك
و پيش از عصر بخار!«
گفت:
»اگر وجود خدا
راست باشد،
خدا
اولين چپ گراى جهان است!«
جار و مجرور
همسايهاى خبرچين دارم
كه در قلباش خون و دام جارى است،
نگاهش نابودى است،
نجوايش نابودى است،
مهربانى اش نابودى است،
اگر بكوشى از چشمان اش بگريزى،
تو را خواهد ديد!
اگر به سكوت پناه ببرى،
تو را به حرف خواهد آورد!
و اگر نتواند،
كودكان ات را مأمور مىكند!
او
با چشمان فروبسته - نيز -
تو را مىبيند
و مىداند كه امروز كجا بودهاى؟
و مىداند كه فردا كجا خواهى بود؟
او
به شكلى غريزى
حجم آرزوهايت را مىداند
و حجم اندوهت را
روزش؛ دريايى از مردم
و چشم و دستاش، تورهاست
اگر صيدى نكرده باشد،
پاهاى خودش را
- تحت الحفظ -
به پاسگاه مىكشاند
و خودش را
به عنوان متهمّى نابهكار
در آنجا مىافكند!
روزى گفت:
»ظلم كفرست«
گفتم:
»به راستى، چنين است«
اما هنوز
كلام در دهانم بود،
كه بر دستهايم دستبند زد
و مرا به سوى مرگ بُرد
در حالى كه مىگفت:
»پس، حكومت را به مسخره مىگيرى؟
قوانين را بر ميل خود مىخواهى!«
گفتم:
»اما... تو همسايه منى!«
گفت:
»ادب داشته باش!
دين مرا به من نياموز!
كه رسول خدا وصيت فرمود:
همسايهات... همسايهات... همسايهات
آيا مىبينى كه من فرق بگذارم
و از همسايگان
جز تو كسى را دستگير نكنم!
من
همه همسايگان را تحويل دادهام!«
گفتم:
»اما پيامبر
پس از همسايهها وصيت فرمود؛
سپس برادرت!«
گفت:
»در ترتيب
برخلاف رسول خدا
رفتار كردم،
پيش از آن كه تو خانهات را ترك كنى،
برادرم را تحويل دادم!«